خرید بک لینک
حکایتی خواندنی .دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 19:32

پروردگارم ...
شکوفایی روزت را سپاس میگویم که تاریکی شب را پایان می بخشد
و تاریکی شب را نظاره گرم که هیاهوی روز را سرانجام است؛
در این میان این "من" هستم که بالا میروم؛
پایین می ایم ؛
خوشحال و غمگین می شوم؛
تهی و سرشار می شوم و باز....
همان میشوم که بودم،پروردگارا مرا انگونه کن که میپسندی
پروردگارم بندگی ام را بپذیر.
با یه بغل هوای تازه

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 19:32

یک زن هنگام سختی گریه میکند اشکی میریزد وسپس با فکری جدید وبا عزمی راسخ بپا میخیزد
اما
یک مرد نه هنگام سختی بلکه پس از شکست خورد میشود به هیچ کسی چیزی نمیگوید وهمه را در خود جمع میکند وبا چین و چروکی بر دست و پیشانی وکمری خمیده تر دوباره می ایستد
چون غرور دارد ودر اوج بی کسی دست احتیاج دراز نمیکند
این حقیقت مردانگیست

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 19:32

تقدیم به اقایـــان عزیز و گرامـــیخانمـــا حتما بخونن !گاهی هم اینجوری فکر کنید بد نیستاﻭ " ﻣـــــﺮﺩ " ﺍﺳﺖخوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی....آسایش برایش مفهومش آسایش توست پس صبح تا شب د

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 19:32

سینه ام دكان عطاریست
دردت چیست ؟
شمبلیله ،رازیانه ، شاهی و گشنیز
اهل آویشن ،نبیذ سرخ شورانگیز
سینه ام دكان عطاریست ...
دردت چیست؟
تو اگر جسمت بهاران است اما
جان تو پاییز..
عازم مسجد سلیمانی ولیكن میرسی تبریز
عاشقی تو عاشقی تو ...
سینه ام دكان عطاریست ، دردت چیست ؟
من برای عاشق بی كس...
من برای عاشق بی چیز...
راه رفتن ، گریه كردن زیر باران می كنم تجویز ...
نازبوها بوی نعناع ،بوی یاس ، پیرهن چاكی ،در آمیدن لباس
سینه ام دكان عطاریست ،دردت چیست ؟

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 19:32

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : « کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس ، عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری ، کوزه خالی می خرم »

اشک در چشمان بابا حلقه زد

نم نمک غلتید روی روی زرد

آخر ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ، ولی این زندگی است ؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت : « آقا سفره خالی می خرید ؟ »

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 19:32

#حافظ چرا لسان الغیب شد؟پس از فوت حافظ، روحانی واخوند شهر به شدّت، او را تکفیر و از دفن او در گورستان مصلی مسلمانان «««به خاطره اینکه می خوار بود گنهکار میپنداشت»»»» جلوگیری کرد.مردم برای حل مشکل تصمی

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 19:32

صفحه بندی